|
|
|
پسر دم از مردن به خاطر عشقش می زد و دختر با لبخندی باور می کرد ... اما آن روزی که در خیابان با هم قدم می زدند و گرمی دستان یکدیگر را احساس می کردند ( عشقولی ) تنها پسر بود که با شنیدن صدای آمبولانس پا به فرار گذاشت و دختر را هاج و واج در پیاده رو تنها گذاشت نوشته شده توسط مامان و بابا در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 21:20 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
|
تو به من خندیدی و نمیدانستی که من با چه واهمه ای سیب را از باغچه ی همسایمان دزدیدم باغبان در پی من تند دوید سیب را در دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب گاز زده از دست تو افتاد به خاک تو رفتی و خش خش گام هایت تکرار کنان در گوشم می دهد آزارم و من سالها غرق این پندارم که چرا باغچه ی کوچک خانه ی ما سیب نداشت. نوشته شده توسط مامان و بابا در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 14:32 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
 قبل از ازدواج خوابيدن تا لنگ ظهر، بعد از ازدواج بيدار شدن زودتر از خورشيد.
نتيجهگيري اخلاقي: سحرخيز شدن
قبل از ازدواج رفتن به سفر بياجازه، بعد از ازدواج رفتن به حياط بااجازه.
نتيجهگيري اخلاقي: كسب اعتبار
قبل از ازدواج خوردن بهترين غذاها بيمنت، بعد از ازدواج خوردن غذاهاي سوخته با منت.
نتيجهگيري اخلاقي: تقويت معده
نوشته شده توسط مامان و بابا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 14:47 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
سلام سامی جون می خوام برات حرف بزنم مامانی میدونم تو هم مثل من عاشق میشی سام ماما جان این اشتباهی که من کردم رو نکن حتی اگر عاشقشی بهش نگو دوسش داری چون تنهات می زاره ا نوشته شده توسط مامان و بابا در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 21:11 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
از يه ني ني کوچولوی ملوس ميپرسن كه عشق يعني چي؟ ميگه: اخش يحني بذالي اونم از پفكت بخوله اما فقط دوتا دونه ها
نوشته شده توسط مامان و بابا در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 18:0 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
|

***
من دیگه الان این کارها رو دیگه یاد گرفتم :
- تا صدای موزیک میاد دست میزنم و سرم رو تکون میدم .(نا نای میکنم )
- چشمک میزنم (با عشوه گری )
- وقتی سر و صدا زیاده منم جیغ میزنم .
- وقتی کسی میخواد بره یا ما میخوایم بریم خونمون با طرف مقابل بای بای میکنم .
- راه میرم .
گاهی هوس دویدن به سرم میزنه مبل رو ول میکنم و بطرف دیوار مقابل می دوم .
- کلماتی مثل آبو (الو) - عم ( عمه ٬ عمو٬ دایی) - بوف ( غذا) - آبببب ( آب) - خخخ( حیوانات) 
- دیگه از غذاهای مامانم اینا میخورم چون دندونام شده ۶ تا !!!!
- بی سر و صدا و در نهایت خونسردی همه چیز رو بهم میریزم  نوشته شده توسط مامان و بابا در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 20:52 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
|

نوشته شده توسط مامان و بابا در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 19:12 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
 نوشته شده توسط مامان و بابا در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 18:42 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
|

You're my honeybunch
Sugarplum pumpy-umpy
Umpkin, you're my swetie
Pie you're my cuppycake
Gumdrop, snoogums-boogums
You're the apple of my eyes
And I love u so and I want to
Know that I will always be
Right here and I love to sing
Sweet songs to you because
You are so dear! نوشته شده توسط مامان و بابا در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 18:24 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
|
این مامان سام اگه یه چیزی رو بخواد آسمون زمین بیاد زمین بره آسمون باید جور بشه.
اونم درست همون موقع که می خوادش
اصلا به فکر بابای سام نیست که بعد از کلی کار تو بیرون از خونه باید بیاد کارهای تو خونه رو هم انجام بده
پ.ن: جوانان عزیز دور زن گرفتن رو یه خط قرمز بکشید. حالا اگه احیانا این اشتباه بزرگ رو انجام دادید لطفا قدم بعدی رو محکم بردارید و دیگه بی خیال بچه بشید.  

نوشته شده توسط مامان و بابا در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 19:39 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
 نوشته شده توسط مامان و بابا در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 17:39 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
بابات که چاق نشد تو بخور شاید کپل شدی 
نوشته شده توسط مامان و بابا در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 16:44 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
 نوشته شده توسط مامان و بابا در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 16:33 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
|
میدونید چیه؟! خوشم میاد این دخترها از همون بچگی زرنگ هستن(البته از نظر چاخان کردن
مادرو پدر ها) مثلا تو همین عکس اگه توجه کنید . دخترها یک جوری گریه
وقتی آدم میبینه دلش کباب میشه .... با خودش میگه طفلی رو معلوم نیست چکار کردن
که اینجوری گریه میکنه .... بعد هی میگین پسرها آدمهای دو رویی هستند

د نوشته شده توسط مامان و بابا در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 16:24 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
|
نوشته شده توسط مامان و بابا در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 16:18 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
|

نوشته شده توسط مامان و بابا در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 16:14 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
نوشته شده توسط مامان و بابا در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 1:9 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
نوشته شده توسط مامان و بابا در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 0:50 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
|

نوشته شده توسط مامان و بابا در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 23:49 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
|
یه روز دو تا نی نی رو کنار هم خوابوندن
یکیشون به اون یکی میگه: تو پسلی یا دختلی
اون یکی میگه: نمیدونم
اولی میگه: وایسا بلم زیله پتو ببینم بهت میگم
میره و بر میگرده میگه: اوا تو که دختلی
دومی میگه: از کجا فهمیدی
اولی میگه آخه جولابت صولتی. ه

نوشته شده توسط مامان و بابا در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 23:21 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
املوزی می حواستم هاپ تونم بهدنی هادَم اومَت اون نفشته لو که قلار بوت بنفیسم، تو شیب اون هِکی کاشپنم جا مونده.
نتونه هِه وَخت مامانی اونو بنداژه لفاس شویی. 
.
.
.
اکشال نداله...
دیشبی باباهی هِه منو بَلَخ کَرته بوت هِه می نداخت بالا بالاها.
آی کیف داسشت.
بهدنی مامانی هُفت بژال اونو بخافونیم افُخی بنداژیم بالا.
بهدنی هه منو خافوندن لو دشتاشون هه اَنداتن بالا. اونوختی منو گژاشتن لو ژمین لاه بِلَم.
هی من اینول، اونول شُدتم حوردتم به دیفال، اُتادَم لو ژمین.
بهد باباهی و مامانی هه می حندیدتن می هُفتَن سَلش گیش لَفت.
اصلنی حودتون سلش گیش لفت. 

نوشته شده توسط مامان و بابا در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 23:13 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
|
۱- چون تازه راه رفتن رو ياد گرفتم از جايي به طرف مقابل ميدوم گاهي سوتي ميدم
مثل چند روزه پيش كه بطرف در حموم مامانجي اينا دويدم و خودم رو روي در انداختم
فكر ميكنيد چه اتفاقي افتاد ؟!!! هيچ در حموم باز بود ...
۲- روميزي مامانجي رو كشيدم چون چاي داغ روش بود ريخت و تمام سينه ام سوخت
البته الان كاملا خوب شدم .
۳- كافيه يه نفر اداي گريه رو در بياره آنچنان گريه اي راه ميندازم كه بيا و ببين ...
ماماني اينا به جاي اينكه منودعوا كنن گريه ميكنن !!!! 
۴- هركي ميپرسه دوسم داري باحركت سر بهش ميگم آره با حركت ابرو ميگم نه ؟!؟ بالاخره
دوسش دارم يا نه ؟!!!
۵- بين غذاها لوبيا پلو پلو با آب گوشت پلو با جيگر پلو و فسنجان و ساير پلوها رو دوس
دارم ...گاهي هم سيب زميني با تخم مرغ رو با اشتها ميخورم 
۶- فقط لالايي رضا صادقي رو دوس دارم هر لالايي كه برام ميخونن غير اون گريه ميكنم .

۷- وقتي باباهي كامپيوتر ببخشيد رايانه سرهم ميكنه منهم ميرم توي كيس كمك !!! نمي
دونم چرا نميذارم من پيچ گوشتي رو بزنم به مادر برد!!!!!  نوشته شده توسط مامان و بابا در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 21:40 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
|
به نظر مامان سام باید بابای سام رو اینجوری آویزون کرد!

نوشته شده توسط مامان و بابا در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 18:55 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
|
توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود
حسنی نگو، بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی کثیف، روی سیاه
ناخن دراز، واه واه واه
نه فلفلی، نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچ کس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه، نشسته بود تو سایه
مامانش می گفت، حسنی می خوای بری حموم
نه نمی خوام، نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی
نه نمی خوام، نه نمیام
کره الاغ کدخدا یورتمه می رفت تو کوچه ها
الاغه چرا یورتمه میری؟!
دارم میرم بار بیارم، دیرم شده عجله دارم
الاغه خوب و نازنین، سر در هوا سم در زمین
دمت مثال جارو، یه کمی بهم سواری میدی؟
نه که نمیدم،چرا نمی دی؟!
نوشته شده توسط مامان و بابا در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 12:58 |
لینک ثابت |
|
|
 |
|
|
|

نوشته شده توسط مامان و بابا در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 10:30 |
لینک ثابت |
|
|
 |